غمکده
بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم... در حسرت دیدار تو ، بگذار بمیرم... دشوار بود مردن و روی تو ندیدن... بگذار بدلخواه تو ، دشوار بمیرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و اندوه شب تار بمیرم... بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم... میمیرم از این درد که جان دگرم نیست... تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم... تا بوده ام ای دوست وفادار تو ام ... بگذار بدانگونه وفادار بمیرم
چنان دل کندم از دنیا که شکلم، شکل تنهائیست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشائیست مرا در اوج می خواهی، تماشا کن تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند، تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفتری خالی، قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم، به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن، چه راهی پیش رو دارم رفیقم رفت مرا در خود رها کرد همه خود درد من بودند، گمان کردم که همدردد من بودند شگفتا از عزیزی که هم آواز من بود به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بود اي دوست تو از غم بيكران من چه ميداني من در كنجه تنهايي خود پيله اي تنيده ام واينك تو اي دوست مرا با غم بي كران خود تنها بگزار تا با درد بي امان اين دنياي فاني را بدرود گويم عشق که بازار بتان جای اوست گرمی بازار خراب است عشق گفت به مجنون صنمی در دمشق عشق چه و مرتبه ی عشق چیست؟ عاشق یک رنگ و حقیقت شناس نیست به جز عشق در این پرده کس اشک ها تو پاک کن که میخوام سر به تن غم نباشه الهی سایه چشم هات از سر من کم نباشه ببین که پای گریه هات ثانیه ها دق می کنن صدای گریه هات میخواد تو خاطراتم نباشه وقتی که گریه میکنی ترانه هم دلواپسه اشک ها تو پاک کن و ببین چشم های من چه بی کسه سکوت کهنه لبات قلبم رو اتیش میزنه داری دیوونه ام میکنی تو رو خدا دیگه بسه زخم قدیمی دلت خوب میدونم که از چیه قشنگ من گریه نکن این شب بد رفتنیه سخت واسه ترانه هات طاقت گریه هات ولی لهجه هق هقت دیگه یه شعر ناگفتنیه مرسی خانم اسمیت از این ترانه قشنگ که برای من فرستادی همیشه این ترانه ورد زبون من خواهد بود و با شنیدن اون همیشه به یاد تو خواهم بود دوستت دارم عزیز و به یادتم در این تنهایی و سکوت شب..... حدیث کودکی و خود پرستی رها کن کان خماری بود و مستی چوعمرازسی گذشت ویا که ازبیست نمی شاید دگر چون غافلان زیست نشاط عمر باشد تا چهل سال چهل رفته فرو ریزد پر و بال پس از پنجه نباشد تندرستی بصر کندی پذیرد پای سستی چو شصت آمد نشست آمد پدیدار چو هفتاد آمد افتاد آلت از کار به هشتاد و نود چون در رسیدی بسا سختی که از گیتی کشیدی از آنجا گر به صد منزل رسانی بود مرگی به صورت زندگانی سگ صیاد ک آهو گیر گردد بگیرد آهویش چون پیر گردد چو در موی سیاه آمد سفیدی پدید آمد نشان نا امیدی ز پنبه شد بنا گوشت کفن پوش هنوز این پنبه بیرون ناری از گوش؟! چشم من صبور و ساکت ... دل من زخــمی ديدار گفــتي با دل شـــــکسته ... توصدام كن بایه فریاد ای تــــمام مهـــربــوني ... تو شـــباي غربت من حرف اين دل شـــكسته ... با تو ایــــنه يــاور من اگه بي صدام و خاموش ... زير سقف پر سـتاره چشـــماي بارونــي من ... پر درد انـــتـــظـــاره عاشـــــقم من عاشق تو ... اي عزيز مـــــهربانم حرف بزن با من خدايا ... خسته و بي هم زبـونم درد مــن تـــــنهايي من ... توحصار بـي توبودن تو ميدوني كه چه سخته ... منــتظر به در نشستن بي تو بـــي نام و نشونم ... نميخوام بي تو بمـونم تو بذار تـــــا در كنارت ... باشـم و از تو بخـونم گفتی محبت کن برو! باشد , خداحافظ , ولی.... رفتم که تو باور کنی , دارم محبت میکنم... ! ديگر دفتر خاطراتي نيست تا اشکهايم را رويش خط خطي کنم! همين ديروز بود که با غم ها وداع کردم ولي انگار راه گريزي نيست... آيا کسي را ميشناسيد که قلب هاي شکسته را بند زند...!؟ نه... حرفي نيست! هنوز سر قولم هستم! ...- ديگر گله مند نخواهم بود- فقط افسوس.... و اما تو ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی! اگر بناست بسوزیم طاقتمان ده و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده ...!! خداوندا اگر روزي بشر گردي ز حال ما خبر گردي پشيمان مي شوي از قصه خلقت از اين بودن از اين بدعت خداوندا نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه زجري مي کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ((دکتر علی شریعتی))
خداحافظ برای تو چه آسان بود ! ولی قلب من از این واژه لرزان بود خداحافظ برای تو رهایی داشت برای من غم تلخ جدایی داشت خداحافظ طلوع من ، غروب من خداحافظ تو ای محبوب بی وفای من سلام تو ، طلوع پاک شبنم بود غروب ظلمت و تاریکی غم بود سلام تو شروع آشناییها نوید مهربانیها ، زمان همزبانیها دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده خزان زندگی آمد ............................

به گل گفتم: عشق چیست؟
![]()

گفت: از من خوشگل تر پروانه است
![]()

به پروانه گفتم عشق چیست ؟
![]()

گفت : از من زیبا تر شمع است
![]()

به شمع گفتم : عشق چیست ؟
![]()

گفت : از من سوزان تر عشق است
![]()

به عشق گفتم : آخر تو چیستی ؟

گفت نگاهی بیش نیستم
![]()



عشق
سلسه بر سلسه سودای اوست
اتش دلهای کباب است عشق
کای شده مستغرق دریای عشق
عاشق و معشوق در این پرده کیست؟
گفت که ای محو امید و هراس
اول و اخر همه عشق است و بس






گل سرخ زيبا مي شکفد چون 
تلاش نمي کند نيلوفر باشد
و نيلو فرها اينگونه زيبا مي شکفند چون
چيزي از افسانه شکفتن گلهاي ديگر نمي دانند
همه چيز در طبيعت زيباست چون
تمام پديده ها آزاد از رقابتند 
هيچ يک نمي خواهد ديگري باشد
همه به راه خود مي روند 
نکته همينجاست
!
خود باش و از ياد مبر 
هر کاري کني نمي تواني غير از خود باشي 
تمام دست و پا زدنها عبث است 
تنها و تنها مجبوري خود باشي
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










