تبليغاتX
غمکده


غمکده

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است

می‌دانم

قدت نمی‌رسد

برای به آغوش گرفتنم

چوبه‌های دار این سرزمین بلند است.

*

اینگونه که دارها را بلند می‌سازند

می‌دانم

در آخرین دیدارمان

قدت نمی‌رسد

برای به آغوش گرفتنم

 

 

از: سیدحیدر بیات

ترجمه از : همت شهبازی

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:55 توسط مسعود نظرات شما:| |

اگر ماه بودم به هرجا که بودم
سراغ تورا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هرجا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی به هرجا که بودم
مرا می شکستی مرا میشکستی
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 17:1 توسط مسعود نظرات شما:| |

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 10:55 توسط مسعود نظرات شما:| |

گفته بودم که اگربوسه دهی توبه کنم      

که دگربارازاین گونه خطانکنم

 بوسه دادی وچو برخاست لبت ازلب من

     توبه کردم که دگرتوبه بی جانکنم

 گفتم آیا بوسه بررویت زنم یابرلبت.

گفت:عاشقی،چشم داری

 هرکجانازکتراست

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 21:25 توسط مسعود نظرات شما:| |

از تک تک تمامی ثانیه هایی که بیهوده تلف نموده ام، عذر می خواهم، قاتلم، اگر دادگاهی بود، باید محاکمه می شدم

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 12:56 توسط مسعود نظرات شما:| |

نگاهت را به من بسپار ...

و دستهایت به دستانم ...

دلت را بر دلم بربند ...

و با من ، عازم این راه بی تاب شو...

بیا با من...

به جایی دور...

به دشت سادگی هایم...

بیا با من...

نگاهت را ...

دلت را...

دست هایت را...

به من بسپار...

بیا با من امید من 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 14:29 توسط مسعود نظرات شما:| |

مژه ای افتاد و وتو گفتی آرزو کن

چشمانم را بستم

به روی همه ی زیباییت

ووقتی گشودم تو رفته بودی

وآرزو نابود شد

مژه ای درکار نبود...

پلک بر پلک فشردم،دست مالیدم

وبازکردم

با تمام بی تمامیت تمام شدی

وآرزو معلق ماند

مژه این بار افتاد!!!



نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 16:11 توسط مسعود نظرات شما:| |

گفتم که روي خوبت، از من چرا  نهان است؟

گفتا تو خود حجابي، ور نه رخم عيان است

گفتم که از که پرسم، جانا نشان کويت؟

گفتا نشان چه پرسي؟ آن کوي بي نشان است!

گفتم مرا غم تو ، خوشتر ز شادماني

گفتا که در ره ما ، غم نيز  شادمان است!

گفتم که سوخت جانم ، از آتش نهانم

گفت آنکه سوخت او را ، کي نادي فغان است

گفتم فراق تا کي؟ گفتا که تا توهستي

گفتم نفس همين است؟ گفتا سخن همان است

گفتم که حاجتي هست، گفتا بخواه از ما

گفتم غمم بيفزا گفتا که رايگان است

گفتم ز (فيض) بپذير اين نيم جان که دارد

گفتا نگاه دارش، غمخانه تو جان است

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 15:18 توسط مسعود نظرات شما:| |

مگسي را کشتم

   نه به اين جرم که حيوان پليديست ، بد است

   و نه چون نسبت سودش به ضرر يک به صد است

   طفل معصوم به دور سر من ميچرخيد

   به خيالش قندم

   يا که چون اغذيه ي مشهورش تا به آن حد گندم


   اي دو صد نور به قبرش بارد

   مگس خوبي بود

   من به اين جرم که از ياد تو بيرونم کرد

  مگسي را کشتم.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 17:50 توسط مسعود نظرات شما:| |

از دسـتم رفـتی

کـاش

از دلـم هم می رفتی

نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 10:24 توسط مسعود نظرات شما:| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ