|
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه نهم آبان 1388 17:37 ÊæÓØ مسعود نظرات شما: |
+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 17:26 ÊæÓØ مسعود نظرات شما: |
جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن کز زلف بیاموختهای پرده دریدن فریادرس او را که به دام تو درافتاد یا نیست ترامذهب فریاد رسیدن ما صبر گزیدیم به دام تو که در دام بیچاره شکاری خبه گردد ز تپیدن اکنون که رضای تو به اندوه تو جفتست اندوه تو ما را چو شکر شد به چشیدن از بیم به یکبار همی خورد نیارم زیرا که شکر هیچ نماند ز مزیدن ما رخت غریبانه ز کوی تو کشیدیم ماندیم به تو آنهمه کشی و چمیدن رفتیم به یاد تو سوی خانه و بردیم خاک سر کویت ز پی سرمه کشیدن در حسرت آن دانهی نار تو دل ما حقا که چو نارست به هنگام کفیدن یاد آیدت آن آمدن ما به سر کوی دزدیده در آن دیدهی شوخت نگریدن؟ ای راحت آن باد که از نزد تو آید پیغام تو آرد بر ما وقت بزیدن وان طیره گری کردن و در راه نشستن وان سنگدلی کردن و در حجره دویدن ما را غرض از عشق تو ای ماه رخت بود خود چیست شمن را غرض از بت گرویدن ما را فلک از دیده همی خواست جدا کرد برخیره نبود آن دو سه شب چشم پریدن زین روی که بر خاک سر کوی تو خسبد مولای سگ کوی توام وقت گزیدن زنهار کیانند به زیر خم زلفت زنهار به هش باش گه زلف بریدن بشنو سخن ما ز حریفان به ظریفی کارزد سخن بنده سنایی بشنیدن پیش و بر ما ز آرزوی چشم چو آهوت چون پشت پلنگست ز خونابه چکیدن آرامش و رامش همه در صحبت خلقست ای آهوک از سر بنه این خوی رمیدن کوهیست غم عشق تو موییست تن من هرگز نتوان کوه به یک موی کشیدن ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 0:28 ÊæÓØ مسعود نظرات شما: |
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار چه مست همه جا خانه عشقست چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در میکده ها مدّعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل تو چه دانی که پس پرده چه خوبست و چه زشت نه من از پرده تقوی بدر افتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت حافظا روز اجل گر بکف آری جامی یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه دوم مرداد 1388 23:2 ÊæÓØ مسعود نظرات شما: |
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است دردا که این معما شرح و بیان ندارد سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد چنگ خمیده قامت میخواندت به عشرت بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مست است و در حق او کس این گمان ندارد احوال گنج قارون کایام داد بر باد در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان کان شوخ سربریده بند زبان ندارد کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 0:30 ÊæÓØ مسعود نظرات شما: |
در ازل پرتو حسنش زتجلّی دم زد عشق پیدا شد و آتش بهمه عالم زد جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد عقل میخواست کزآن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد مدّعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد حافظ آنروز طربنامه ی عشق تو نوشت که قلم بر سر اسباب دل خرّم زد + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 0:3 ÊæÓØ مسعود نظرات شما: |
امشب تنم خمیده و خوابم نمی برد + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه دوازدهم تیر 1388 23:14 ÊæÓØ مسعود نظرات شما: |
گویند بهشت و حور عین خواهد بود آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک چون عاقبت کار چنین خواهد بود + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه هفتم تیر 1388 23:32 ÊæÓØ مسعود نظرات شما: |
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید بنمای رخ که خلقی حیران شوند و واله بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگ دستان کی زآن دهن برآید گویند ذکر خیرش در کوی عشقبازان هرجا که نام حافظ در انجمن برآید + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه سوم تیر 1388 0:28 ÊæÓØ مسعود نظرات شما: |
ساقی بده پیمانهای زآن، می که بی خویشم کند بر حسن شورانگیز تو، عاشق تر از پیشم کند زآن می که در شبهای غم، بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم، فارغ زتشویشم کند نور سحرگاهی دهد، فیضی که می خواهی دهد با مسکنت شاهی دهد، سلطان درویشم کند سوزد مرا سازد مرار، در آتش اندازد مرا و از من رها سازد مرا، بیگانه از خویشم کند بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی یغما کند اندیشه را دور از بداندیشم کند + äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه یکم تیر 1388 0:23 ÊæÓØ مسعود نظرات شما: |
|
| ||||||